کاکتوس
حس میکنم بیش از همیشه دلم میخواد آدمهایی رو ببینم که سرشار از محبتند ...اصلا دنیاای من دنیاای ادمهاست ووواز اونهایی نیستم که گوشه عزلت طلب کنم و بتونم بدون دیدن و لبخند زدن به مخلوقانت خدا روز رو به شب برسونم ...هرچند کم حرف باشم و نتونم با هر کسی بجوشم اما بدون دیدن ادم ها ف لبخند هاشون و دوست داشتنهاشون و عشق ورزیدنهاشون فکر نکنم بتونم زندگی کنم . هر چند هر چی میبینم این روزها ادمهایین با یک نقاب پلاستیکی سرد و بی احساس با چشم های خالی ... آدمهای جدید رو دوست دارم ...هر کدومشون دستم رو تو دستهاشون میگیرن و میکشوننم تو دنیای خودشون و میزارن دنیاشون رو ببینم و لمس کنم . این دیدن و لمس کردن رو دوست دارم . بعد تر از اون هر کدوم از آدم جدید ها من رو یک سر هم به درون خودم میبرن .هرکدوم دستم رو میگیرند و یک دنیای جدید رو تو درون خودم بهم نشون میدن ...یعضی هاشون عین آینه ،یادم میندازن خصوصیتهایی که داشتم و سالهاست ازشون بی خبر بودم. این آشناییها این دوستیها رو دوست دارم ...از روبه رو شدن با بخش های تاریک خودم خوشم میاد ...انگار که بزرگترین کشف دنیا رو انجام داده باشم. یک طناب نامرئی من رو به این وبلاگ وصل میکنه .از روز ساخته شدنش تا همین حالا.کم مینویسم کم سر میزنم و شاید بسیار چیزها در بسیار جاهای دیگه هم بنویسم .اما اینجا برای من ناحیه امن حساب میشه . دروغ چرا هر از گاهی میام قبل تر نوشتهام رو مرورکی میکنم ،بعد به فکرم میرسه که چقدر 3 سال پیشتر عمیق تر بودم وبا فهمتر و چقدر هر چی میگذره عقب گرد میکنم .بی طاقت تر میشم ، بدون کمترین حرف برای زدن .حتی الان حس میکنم بی تجربه تر .انگار همه سالهی قبل زندگیم و تجربههای کم و زیادم از یادم پاک شده و دوباره شدم دختر بچه لجباز مو فرفری که میخواد از نو همه چی رو امتحان کنه. کم کم دارم یاد میگیرم که خیلی با حس هام ور نرم ...که اکر حس حس ى گریه س بزارم اشکابریزن زورکی قهقهه سر ندم ...دارم اشکاهام رو هم دوست میدارم .... عجیب لذت بخش که بدونی دنیای کسی هستی و عجیب دردناک که بدونی دنیای هیچ کس نیستی ...عین اونهایی که تو هفت تا اسمون یک ستاره هم ندارن خداجون پناه میبرن ز دست بنده هات به خودت .... بهم دیر رسیده بودیم ... من با موهای قهوه ای وز کرده و چشم های همیشه بی رمق و صورت رنگ پریده ،نه چندان مناسب برای عشق و عاشقی و او با موهای خوش حالت و جشمهای سحر امیز روشن ...و لبخندی بی نظیر .... دیر بهم رسیده بودیم ...همه انچه رفاقت و دوستی ...ایده ال های رایج جامعه نامش بود ....شد دیواری سنگی بینمان... و دوست داشتن...مجبورش کردیم خودش را غایم کند پشت لبخند های به ظاهر فقط دوستانه مان ... دیر بهم رسیدیم... دلم آواز خوان بودن میخواد...بارون و خیابون تاریک بر از ترس و دوستی دیرین هم آواز ... چرا هیچ کس نمیخواد حرفامو باور بکنه بار این تنهایی رو برام سبک تر بکنه ... دارم از تنهایی دیوونه میشم چرا هیچکس به سراغم نمیاد نمیخوام دیوونه ی تنها باشم دیوونه همدم دیوونه میخواد . . .
| Design By : Night Skin |

